نگارگر ایرانی بهتر از هر کسی می‌دانست که نقره به مرور زمان کدر می‌شود: اما چه باک! عظمتِ خیال آب او را برآن داشته که ارزشمندترین رنگی که تداعی‌گر آب است را به کار گیرد: سیم.

شفافیت، این مهمترین خصلتِ آب، آن را نه به‌رنگِ آبی که همچون آبگینه، نقره‌اندود می‌خواهد: یادآور انعکاس روی شیرین در چشمه یا هدیه بردنِ آینه برای یوسف!

این انتخابی هوشمندانه است. نه فقط تابِ آب و جریان رود از اثرِ قمر است و سیم نیز اکسیرِ قمر که از بین رفتنِ درخشندگی هم خیال را نمی‌کُشد. در اقلیمی خشک، آب زیبارویی فرّار و گریزپاست؛ حاضری غایب که مستوری‌اش به خیال دامن می‌زند و هنر از خیالِ آب قوت می‌خورد، نه خودِ آب.

گذر زمان بر رنگ اثر می‌گذارد. رنگ رمزی می‌شود و میان هنرمند و مخاطب گفتگویی شکل می‌گیرد. خیالِ مخاطب به میدان می‌آید و اوست که می‌تواند سیاهی را با نقره پر کند یا سیاه‌تر تصورش کند. اگر زمانۀ ترسالی باشد نقره جلایش را باز می‌یابد وگرنه سیاه باقی می‌ماند. اما نه! ای‌بسا در زمانۀ خشکسالی، خیال مجال بیشتری برای عرض‌اندام یابد و سیاهی برقِ نقره‌فامش را بازیابد.

کیست که نداند سیاهی فقدان نیست، محجوب شدن است. تلألؤ فرّارِ سیم نمایندۀ خوبی برای شکلِ حضور آب در این فلات است؛ مرز باریکی میان پیدایی و پنهانی، میان گوارایی و کدورت، میان روی‌نمودن و در پرده‌رفتن هست. سیاه شدنِ تدریجیِ رنگِ آب در نگاره با نسیان هم نسبت دارد و بدینسان رود می‌شود آن رود اسطوره‌ای که محل گذار مردگان به جهان زیرزمین بود. آبی که نمی‌میرد بلکه به زیرزمین می‌رود و شاید روزی در جایی دیگر در شکلِ کاریزی دوباره رخ نماید.

اهل این فلات با داغِ باریکه آبی بر زمین بیشتر مأنوس است تا جریانِ رود. کدورتِ نقره نزدِ خیال تشنه آشناتر و انگیزاننده‌تر است. پنداری این کدورتْ تجسمِ توصیۀ مولاناست:

آب کم‌جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست

فارغ از خشکسالی یا ترسالی، تشنگی احیاکنندۀ سیمِ سیاهِ سوخته بر سطح نگاره است.

منسوب به عمر خیام، نوروزنامه.

خشکیِ اقلیمِ شیراز به رکن‌آباد نزد حافظ عظمتِ فراتی را می‌بخشد. اما همین رکن‌آباد نزدِ لرد کرزنِ بریتانیایی ناچیز و بی‌مقدار جلوه می‌کند: چون او با خیالِ اب بیگانه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *